تبليغاتX
نوشته...نگفتني هاست...
هميشه دلم يه تريبون آزاد مي خواست...خوب!...اينم يه تريبون آزاد!!!!
بعد هزار سال، فقط اومدم که بگم هنوز زنده ام ... همین
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/15ساعت 16:46  توسط پوپك   | 

واقعاْ ارزش آدمها به چیه؟؟به چهرشون؟به رفتارشون؟به حرفهاشون؟به نگاهشون؟به افکارشون؟

اگه واقعاْارزش آدمها به حرفهایی باشه که واسه نگفتن دارن وا اسفا به حال اون آدمهای وراجی که اموراتشون جز با حرف و حدیث پشت سر این و اون نمی گذره و خدا رو شکر هیچ حرفی رو نگفته نمی ذارن که بیانگر ارزششون باشه!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/10ساعت 9:35  توسط پوپك   | 

دلم بد جوري گرفته.........شايد هم نشه اسمش رو گذاشت گرفتن دل.............يه جورايي ناراحتم و احساس مي كنم بايد زجر بكشم..................مرشد من مرده.............تو زندگي من كم كسي نبود..................خيلي چيزا رو واسه من عوض كرد.........مهمتر از همه نگاهم رو......................به باورهام شكل داد و من با فكر اون رشد كردم.............حالا مرده و يدگه هيچ چيز جديدي ازش ياد نمي گيرم..............حالا رفته و ديكه هيچ وقت نمي تونم باهاش حرف بزنم.............اما شايد حالا كه از بند جسم خلاص شده،حالا كه ديدن مطلق شده،حالا كه پيش خداست،مي تونه بفهمه واسه من چي بوده و چي هست.............مي تونه بفهمه كه چرا اينقدر دوستش دارم................دلم نمي خواد برم مراسمش تا ببينم ديگه رفته....دلم مي خواد فكركنم ملاقلي عوض شده و ديگه شده يه آدم معمولي..............يه آدمي كه شايد ديگه نمي خواد فيلم بسازه...........شايد  ديگه نمي خواد با كسي حرف بزنه................شايد داره مي ره يه جاي آروم تا با عشقش تا پايان روزگاران تنها باشه........... 

حالا كه مي شنوي بهت مي گم.....دوستت داشتم هميشه و شايد تو تنها كسي بودي كه بعد از بزرگترين عشق زندگيم،تونستي منو تسخير كني.اما نه،تو نه،همون چيزي تو وجودت كه باعث شد اينقدر زود همه رو ترك كني و بري.................... مي دونم كه حالا راحتي................به ما هم سر بزن...............بگو حالا كه منو شناختي،چه جوري مي بيني  منو؟؟؟؟؟؟برام دعا كن البته هر وقت سرت خلوت شد....................... اميدوارم جات تو بهشت و پيش تموم رفقايي كه تواين سالهای بعد جنگ تنهات نذاشتن،باشه.................... سلام ما رو هم به خدا برسون و بگو ما رو ببخشه.........
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/16ساعت 12:12  توسط پوپك   | 

عشق،مثه آشهاي نذري خونه مادربزرگ،مزه اش به داغ داغ خوردنشه اما تا ته وجود آدمو مي سوزونه....  چه لذتي داره اين عشق كه به خاطرش تا آخر مي ريم،مي سوزيم،مي سوزونيم و ادامه مي ديم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/08ساعت 15:3  توسط پوپك   | 

حتما براتون پیش اومده که احساس بیهودگی کنین.....

ما کی هستیم؟؟

کجاییم؟؟

باید کجا باشیم؟؟

گاهی اوقات احساس می کنم یه چیزایی تو اطرافم هست٬که باید ببینم٬اما از کنارش بی تفاوت رد می شم....و یه چیزایی هست که باید بی تفاوت رد بشم٬اما مثه خار می شه تو چشمم و نمی تونم جز اون چیز دیگه ای ببینم......

شدم مثه عقربه های ساعت.....زمان می گذره  و من فقط دور خودم می چرخم!!!!

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/11ساعت 18:18  توسط پوپك   | 

دلم تنگه.... امروز شاید بیشتر از تموم روزهای دیگه دلم واسه بچگیهام تنگ شده.... نه چون بچه بودم و نمی فهمیدم.... چون همه بچه بودیم....دردسری نداشتیم و غصه دردسر این و اون و فردا و پس فردا رو نمی خوردیم..... احساس می کنم دارم به جای بزرگ شدن،پیر می شم......
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/05ساعت 10:34  توسط پوپك   | 

....و من احساس می کنم روحم روح یک اسب است....نه پست تر از اسب و نه برتر از اسب....اما نه اسب گاری٬درشکه و نه اسب سواری و کرایه....اسب بی زین و بی دهنه٬اسب چموش و سرکش و لگد زن بد خوی وحشی.نه که دهنه بر نگیرد٬چرا٬اما به سختی٬به خطر٬دیر...راست است٬خسته کننده!!!

اما اگر ایمان بیتاب زندانی زمین - که شوق معراج دارد و عشق دیداری در آن سوی آسمانها - توانست بر سرش لگام زند و بر پشتش بر جهد و تازیانه دردناک سخنی آشنا بر او بنوازد٬تند بادها را پشت سر گم می کند و از صدای تندرهای آسمان سبقت می گیرد و همچون تیر٬دشت زمین را در می نوردد و....

************************

از بهترین نگفتنی های دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/29ساعت 11:18  توسط پوپك   | 

گاهی وقتها که روزها و شبها می شن عین یه ساعت قدیمی٬ که تو خونه  مادربزرگ در حال احتزار٬سالهاست رو دیوار خاک گرفته  آویزونه و لحظه های جون کندن مادربزرگ رو می شماره٬که نمی میره و نمی گذره و تموم نمی شه٬ دلش مثه یه ماهی بیرون مونده از آب٬تند تند می زنه ... یه احساسی داره که از دلش بیرون می یاد و تو راه گلو گیر می کنه...بعد می شه یه سوزش شدید پشت پلکهاش و مثه اشک تو چشاش حلقه می زنه.....بعضی ها می گن بغضه و بعضی های دیگه می کن بهونه گیری می کنه....یه سری میگن درد بی دردیه و یه سری دیگه می گن عادته!!!!!

...................

اما من خوب می دونم چشه......اسیر شده تو چاردیواریه "می دونم...اما نمی تونم".."می خوام...اما نمی شه".."می گم...اما کسی نمی شنوه".."هستم...ولی اونی که باید ببینه٬نمی بینه".......

اینجور وقتها٬عصر پنجشنبه از عصر جمعه هم تلختره.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/24ساعت 16:39  توسط پوپك   | 

به خودم که اومدم دیدم خیلی از بقیه عقب موندم!

این وب لاگو درست کردم تا بعد ببینیم چی می شه......

هر چی دوست داشتین تو این وب لاگ ببینین٬ برام بنویسین.....منتظرتون هستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/24ساعت 12:8  توسط پوپك   |